|
|
|
|
|
دینا همیشه پلیسها رو دوست داره! هر وقت می ریم بیرون و یه پلیس می بینه براش دست تکون میده و کلا تو اکثر بازیهاش در حالی که تفنگ در دست داره دنبال دستگیر کردن آدمهای بد و دزدهاست!
اما حالا چند روزیه که دیدگاه اون نسبت به پلیس عوض شده!! دیروز که بیرون بودیم و دینا چن تایی از اونا رو با لباس مخصوصشون دید، ناگهان از من پرسید مامان این آقا پلیسه می خواد کی رو کتک بزنه!! می خواد بابا رو بکشه؟؟؟ و من... یاد تصاویری که این روزها از جریانات اخیر دیده بودیم، افتادم... غافل از اینکه دینا هم آنها را دنبال می کرده و حالا دید متفاوتی نسبت به قبل داره و امان از وقتی که آدم از کودکی چیزی به یاد داشته باشه!!! |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه چهاردهم تیر 1388ساعت 16:48 توسط مامان دینا
|
|
||
|
|
|
|
|
" وقتی بچه بودی بازی نکردی؟" دینا وقتی این سوال را از هر کسی می پرسه همه بغلش می کنن و حسابی بهش می خندن!!! چند روز پیش هم با حالت گریه و آه و سوز فراوان گفت: " همیشه دلم می خواست یه پدر داشته باشم" با وجودی که ایشان به شکر خدا از نعمت پدر بهره مند می باشد... این سوال جای اندکی بحث و پژوهش روانشناسی دارد!!! |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم دی 1387ساعت 17:15 توسط مامان دینا
|
|
||
|
|
|
|
|
دینا به تازگی سوالهایی می پرسه که نمی تونم جواب درستی براش پیدا کنم؟!
- چرا ماه الان نیست؟ (در روز) -ستاره بوچولو(کوچولو) کجا لهته(رفته)؟ -ماه، خانمه؟ - ماهی ها رو چرا ما می خوریم؟ -بابا و مامان ماهی ها کجا لهتن؟ -خورشید ما رو اذیت می کنه؟ .... و یه عالمه سوال دیگه؟!!
پیشرفت دینا در زبان روسی ، خیلی ما رو شگفت زده کرده! با اینکه اصلا در این زمینه باهاش کار نکردیم ولی خودش خیلی علاقه نشون میده ... بعضی وقتها در جواب سوالات ما از کلمات روسی استفاده میکنه....
|
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه سی و یکم اردیبهشت 1387ساعت 15:4 توسط مامان دینا
|
|
||
|
|
|
|
|
دینا علاقه شدیدی به باربی و هر چیز دیگه ای که عکس باربی روی اون باشه پیدا کرده!
کیف باربی، عروسک باربی، مداد ، جا مدادی ، و هر چیزی که فکرش رو بکنید! الان هم حدود یه ماهی میشه که هر روز کارتون باربی رو چند دور نگاه میکنه! به طوری که بیشتر جملاتش رو حفظ کرده و جلو جلو میگه! هوای بارونی امروز هم حسابی ما رو کسل کرده! دینا باربی نگاه میکنه و من...!!!
|
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه چهارم اردیبهشت 1387ساعت 10:24 توسط مامان دینا
|
|
||
|
|
|
|
|
دینا هنوز هم گاهی دلش هوای باباجون رو میکنه...
خیلی زود بود... من فکر میکنم وقتی بزرگ میشه... جز چند قطعه عکس... و یکی دوتا خاطره مبهم... چیزی به یاد نخواهد داشت... افسوس...
|
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه بیستم فروردین 1387ساعت 12:1 توسط مامان دینا
|
|
||
|
|
|
|
|
برای عکس |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه یکم آبان 1386ساعت 19:57 توسط مامان دینا
|
|
||
|
|
|
|
|
اینجا فروشگاهی هست به نام بتا که مال ترکهاست و یک رستوران هم داره که دینا عاشق اونجاس و همیشه ما رو مجبور میکنه که بعد از اتمام خرید سری به رستوران هم بزنیم !
دینا تو این فروشگاه حسابی معروف شده و گارسونها برای ادای احترام ، یکی یکی میان و باهاش احوالپرسی میکنن! ولی خودش اصلا اونا رو تحویل نمیگیره و حسابی براشون کلاس میذاره! جالبترین صحنه برای ما و خودش لحظه ایه که مدیر رستوران که مرد بسیار محترمی هم هست به طرفش میاد و دست دینا رو همچون یک پرنسس میبوسه! این کار اونقدر برای دینا جذابه که به محض اینکه این آقای محترم رو میبینه دستش رو برای بوسیدن به طرفش دراز میکنه! وخلاصه حسابی ما رو شرمنده میکنه!
|
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه یکم مهر 1386ساعت 17:21 توسط مامان دینا
|
|
||
|
|
|
|
|
دینا به شدت علاقه به نوشتن داره...به طوری که انگار واقعا چیزی مینویسه...
و گاهی که نقاشی میکنه، به خیال خودش، بابا را میکشه! علاقه دینا به کامپیوتر روز به روز بیشتر میشه، و ما رو حسابی کلافه کرده! اینم یه عکس از چهار ماهگی دینا در ایسیکول:
|
||
|
+
نوشته شده در جمعه سی ام شهریور 1386ساعت 10:16 توسط مامان دینا
|
|
||
|
|
|
|
|
دینا روسی رو تا حدودی متوجه میشه...
وبعضی کلمات رو براحتی تکرار میکنه: دا دوشکا پرویت شوت پاسیبا پاکا آدین نیت
|
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه نوزدهم شهریور 1386ساعت 22:14 توسط مامان دینا
|
|
||
|
|
|
|
|
|
||
|
+
نوشته شده در جمعه دوم شهریور 1386ساعت 15:28 توسط مامان دینا
|
|
||